<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>همان همیشگی</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/</link>
<description>دل نوشت های یک روزنامه نگار ، بیرون از تحریریه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Sat, 14 Nov 2009 09:13:08 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>دنیای کوچولوی کوچولوی کوچولو</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-193.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تصور کنید دو روزنامه نگار به شکلی اتفاقی بدون آشنایی قبلی و سر میز شام یک مهمانی روبروی هم نشسته اند . یک دفعه یکی از آن ها که تمام طول مدت شام داشته آن یکی را نگاه می کرده  بپرسد حدود 20 سال قبل تو فلان مهد کودک نمی رفتی ؟ روزنامه نگار دیگر که شوکه شده است  می گوید : چرا دقیقا همانجا ! &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;روزبه نگاهم کرد و گفت : تو شلوار پیش بند دار قرمز می پوشیدی ...  چشمها همان چشم هاست ... &lt;BR&gt;هنوز باورم نمی شود پسر بچه ای که حدود 20 سال پیش هر روز با هم قهر و آشتی می کردیم امروز روبرویم ببینم  . تقریبا همه گیج بودند . بعضی غذاها دست نخورده ماند . ما زل زده بودیم به هم ... &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; موقع رفتن گفتم : ببخشید ... پرسید چرا ؟  گفتم : موهاتو هر روز می کشیدم ... هر دو تا خندیدیم ... حس عجیبی توی فضا بود . یعنی دنیا اینقدر کوچک است ؟!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 14 Nov 2009 09:13:08 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=193</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-193.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نیکی</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-192.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; از دیشب مادر یک همستر کوچولو شده ام به نام&lt;STRONG&gt; &quot; نیکی &quot;&lt;/STRONG&gt;  ... تا چهار صبح توی چرخ و فلک خانه اش بدنسازی کار می کرد ... الان هم خواب است هنوز ... صبح زود بلند شد و خواب آلود یک نصفه گردو را خورد و دوباره خوابید !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرسی از لطف &lt;STRONG&gt;محی ، امید ، پرنیان ، فرزاد ، امیر ، محمد و سعید&lt;/STRONG&gt; که مهمانی بی نظیری برایم گرفتند بعد از این چند ماه لعنتی بعد از انتخابات که حسابی پکر بودم ... &lt;BR&gt;مرسی از &lt;STRONG&gt;جانی واکر&lt;/STRONG&gt; فقید که به لطف اش هنوز گیجم !&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 13 Nov 2009 11:18:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=192</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-192.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-191.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;Deficit&lt;/STRONG&gt; هستند بعضی لحظات . در زبان ما ترجمه ندارد توی لغتنامه ها می نویسند کمبود یا نبود ولی این نیست . deficit  یعنی خلاء بعضی حس ها ، بعضی لحظات ، بعضی اجسام ... نبودن چیزی که باید در یک آن باشد و نیست  ... حس اش منحصر به فرد است مثل جمع کردن گیلاس های خالی بعد از رفتن یک مهمان است وقتی هنوز بوی الکل توی فضا هست ولی مهمان نیست ...  deficit زندگی آدمها با هم فرق دارد حس ها هم همینطور فرق اش در یاد آوری نیست یا نوستالژی در نبودن آن عنصر اصلی است ...&lt;BR&gt;Deficit  مثل موزیک &lt;STRONG&gt;کلینت منسل&lt;/STRONG&gt; در &lt;STRONG&gt;مرثیه ای برای یک رویا&lt;/STRONG&gt; است همان خلاء بی وزنی که ترجمه ندارد ....&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;پانوشت :&lt;/STRONG&gt; موسیقی کلینت منسل را می توانید از لینک وبلاگ &lt;A href=&quot;http://hamidnevesht.blogspot.com/2007/09/blog-post_16.html&quot; target=_blank&gt;حمید&lt;/A&gt; دانلود کنید . مرسی حمید &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 18:57:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=191</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-191.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>مقصد : پرلاشز لابد </title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-190.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;چه بنویسم برایت که شرح دهد ۱۵ سالگی ام چه نورانی شد با ترجمه تو را از &lt;STRONG&gt;پروست&lt;/STRONG&gt; اولین بار &lt;BR&gt;حالا چه وقت مردن بود &lt;STRONG&gt;مهدی سحابی&lt;/STRONG&gt; ... ما که این روزها جز کتاب ها دلخوشی دیگری نداریم مرد! &lt;BR&gt;تو هم لابد می روی بخوابی پرلاشز &lt;BR&gt;دوستت داشتم لعنتی با آن سبیل های با مزه ات  ... &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 18:23:19 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=190</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-190.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>اندر باب ایمان و تعهد</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-188.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;بعد از انتخابات که هر روزنامه ای بود و در آن می نوشتیم به ملکوت اعلی پیوست به لطف سعید جان مرتضوی، یکی ازدوستان معرفی ام کرد به سرویس بین الملل روزنامه ای که خود را بسیار پرتیراژ می داند که رفتم و کلی تحویل گرفته شدم ! عجیب بود البته چون نگاه سیاسی ما و جناب قالیباف به اندازه راه شیری تفاوت داشت ! یک هفته و نیم پیش سر ظهر بود که یک خانمی از آن مدل های گشت ارشادی که می خواهند خیلی مودب باشند مثلا و هی عزیزم عزیزم توی جمله شان بکار می برند زنگ زد به موبایلم و بعد از کلی مقدمه چینی گفت که فلانی با اینکه شما فعالیت عظیمی در زمینه روزنامه نگاری دارید ( من همین جا دوزاری ام افتاد که قضیه سابقه روزنامه های اصلاح طلب است ) که گفتم : خواهش می کنم اون جناب شریعتمداری هستند که فعالیتشان عظیم است . خندید و گفت : بله خوب ولی به هر حال شما از نظر گزینش &lt;B&gt;مومن و متعهد &lt;/B&gt;شناخته نشدید هرچند ما خیلی دوست داشتیم در خدمتتان باشیم ولی این معذوریت ها را که می دانید چگونه است؟! ( توی دلم گفتم آره می دانم دو ماه پیش که اسمم را از لیست دکتری حذف کردند هم گفتند نه مومن هستم و نه متعهد . شما راحت باشید حرفتان را بزنید) و از این مزخرفات ... من هم که آن روی سگم بالا آمده بود گفتم : ببین عزیزم لیاقت بخش بین الملل روزنامه تون همون کسانی هستن که فرق بین بریتانیا و انگلستان رو نمی دونن البته عزیزم ایشون احتمالا بسیار متعهد و مومن هستند ریش دارند و احتمالا چرک هم هستند . یه چیز دیگه عزیزم اگر یه روز از روی معیارهای شما من مومن و متعهد شناخته بشم مطمئن باش اون روز رگم را می زنم . &lt;BR&gt;  از آن خنده های هیستریک کرد و تلفن قطع شد . همچین خراب شده ای زندگی می کنیم که می رویم توی خیابان و هوار می کشیم و بعد باتوم می خوریم .&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 04:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=188</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-188.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>V</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-189.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;با دستبند سبز و علامت V و لبخند از جلوی این گلادیاتورهای میدان ولی عصر رد می شوم . یکی جلوی آن یکی را که می خواهد بیاید جلویم که تهدیدم کند را می گیرد و می گوید : ول کن ، جواب ابلهان خاموشی است !  آقای Pall Mall طوسی که تازه رسیده سر قرار از آن ور نرده ها با خنده می گوید : نترسید نترسید ما همه با هم هستیم  .... یک ملت می زنند زیر خنده ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 07:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=189</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-189.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعضی روزها</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-187.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;یعنی بعضی روزا که حسابی داغونی فقط دلت از آن مدل دوست هایی می خواد (دختر یا پسر بودنش فرقی نداره ) که وقتی میری پیشش در را که باز می کنه، عمیق چشماتو ببینه ، نیمچه اخمی کنه و بدون این که هیچی ازت بپرسه بگه : چایی دم کردم یه سیگار هم بکش بعد برو یه کم بخواب . شام هم یه کوفتی میخوریم . &lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 05 Nov 2009 09:36:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=187</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-187.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-186.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;&lt;STRONG&gt;ما همه سبزیم ...&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;</description>
<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 06:09:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=186</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-186.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>علی سمیع زاده</title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-185.aspx</link>
<description>&lt;BR&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;تازه با یومیوری شیمبون ژاپن قطع همکاری کرده ام و از آن محیط ژورنالیستی - که &lt;B&gt;تاکهیتو کودو&lt;/B&gt; مو را از ماست می کشید و به من یاد داد روزنامه نگاری یعنی دقیق بودن - حالا آمده ام به روزنامه پر ادعایی که برایش بیشتر تیتر جنجالی مهم است تا دقت و تحلیل ... کل صفحه 6 مال من است ؛ صفحه بین الملل با دبیر سرویسی که از مدیران ارشد دوره خاتمی بود و حالا دبیر سرویسی و سر و کله زدن با من جوان انگار برایش کسر شان است . از آن روزنامه نگارانی نبوده ام هیچ وقت، که تا لنگ ظهر بخوابم و بعد هم که می آیم دفتر روزنامه تازه غذا سفارش بدهم و بعد هم مسنجرا باز کنم و تا چت دلم را باز نکند آماده کار نشوم. نهایتا 10 دقیقه به نه دفتر روزنامه ام تا عصر .. یک تنه خبر های 5 قاره را پیگیری می کنم ، ترجمه می کنم .گزارش یک و دو را می نویسم و ستون گوشه و کنار جهان و یاداشت روز را ... ستون خبرهای کوتاه می ماند که زحمتش می افتد گردن دبیر سرویس دیگر !  ناراضی ام. خیلی . از آن روزنامه نگاری خارجی ژاپنی وار افتاده ام در نوعی از روزنامه نگاری که شبیه هیچ مدلی نیست . توی رودرواسی دوست خیلی خیلی خوبی که معرفی ام کرده است گیر کرده ام که رویم نشود ول کنم این مدل کامل روزنامه نگاری هوچی گر مزخرف را که فقط تیتر مهم است ... می کشم روزها را ... نزدیک انتخابات است ... هیجان ها زیاد است ... اشکالی ندارد سفارش عکس و صفحه بستن را هم من انجام می دهم ... اشکالی ندارد ... ادامه می دهم ... سعید مرتضوی هم ادامه می دهد و روزنامه نهایتا توقیف می شود ... &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این ها را گفتم که بگویم تنها کسی که درآنجا هوایم را داشت &lt;B&gt;علی سمیع زاده بود &lt;/B&gt;که&lt;B&gt; &lt;/B&gt;این روزها در اوین است .علی تنها کسی بود که صبح ها بعد از خدمه به روزنامه می آمد و شب ها آخر از همه می رفت ... او بود که روی کامپیوتر من ورد 2003 نصب کرده بود که نوشته هایم را روی خروجی تحریریه از بقیه که 98 داشتند متفاوت می کرد . او تنها کسی بود که سر صفحه بندی با من می آمد و تمام مطالب بخش بین الملل را با من می خواند و اشکالات صفحه را می گفت . با هم خیلی صمیمی نبودیم اما صفحه بین الملل دوستمان کرد.پرینتر که گیر می کرد علی را از آنور پارتیشن صدا می زدم یا خروجی ها که جابجا می شد سراغش که می رفتم چشمش به من می افتاد سریع می آمد ببیند سر سیستم چه آمده حتی کاغذم که تمام می شد سراغ او می رفتم . به خاطر من که دست تنها بودم ددلاین صفحه بندی بخش بین الملل را یک ساعت عقب برد و وسط خط و نشان کشیدن های من و سیدی که روی اعصاب هم بودیم او بود که می آمد کمک . اگر عدد فایل را درست ننوشته بودم از آن ور پارتیشن داد می زد : خانم صفحه 6! فلان مطلب مشکل داره ها و من تا می گفتم : فکر نکنم  با زیرکی می گفت : ببین تو تحریریه فقط ورد تو 2003 است . یادت نرفته که؟!&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;علی سمیع زاده روزهاست که در اوین است .عکسش را هر روز توی سایت ها یا ماهواره می بینم با همان ته لبخند زیرک روی لب ها. به خانواده اش ملاقات نداده اند ولی می دانم حالش خوب است  . او همیشه خوب است و قوی ؛ با آرامش اش مطمئنم بازجو را کلافه کرده ... می خواهم بگویم &lt;B&gt;علی سمیع زاده&lt;/B&gt; که شاید همدیگر را دیگر هیچ وقت نبینیم ، اسمت همیشه در خاطرم می ماند. هر روزنامه نگار صبوری را که ببینم یاد تو می افتم و هر ورد 2003 ای را ...&lt;BR&gt;جای تو پشت پارتیشن تحریریه روزنامه است در حال کمک کردن به بچه ها ... جای تو زندان نیست !&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;محبوبه یک رویا را نوشته توی &lt;A href=&quot;http://www.nanerozane.blogfa.com/post-11.aspx&quot; target=_blank&gt;وبلاگش&lt;/A&gt; ... رویایی شاید برای سال دیگر این موقع یا سال های خیلی بعد تر ...&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 02 Nov 2009 10:37:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=185</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-185.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-184.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;خاله زنک ترین و تاکید می کنم خاله زنک ترین جای دنیا &lt;STRONG&gt;آرایشگاه های زنانه ایرانی&lt;/STRONG&gt; است . کاش برای این یک فقره حداقل می شد به آرایشگاه های مردانه مراجعه کرد !&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 01 Nov 2009 13:57:45 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=haman-hamishegi&amp;postid=184</comments>
<dc:creator>haman-hamishegi</dc:creator>
<guid>http://haman-hamishegi.blogfa.com/post-184.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
