وقتی ۵ سال پیش آن راه باریکه برفی سراسر از کولاک را تنهایی برگشتی من که عصبانی بودم از تو ،خیلی عصبانی تر نشستم کنار جاده یخ زده و گریه کردم . بی امان گریه کردم .محرم برگشت و نگاه کرد و گفت خودت خواستی که برگردد . سرش غر زدی که یا بیا تا آخر یا برگرد برو خانه .... مهسا من هنوز هم دارم گریه می کنم وقتی یادم افتاد تو آن روز می خواستی خبرها را برای مسعود فکس کنی و فقط به خاطر من آمده بودی ... گریه می کنم که دیر شده بود برای تو و تو فقط اخم کرده بودی و می آمدی ... من این روزها فقط گریه می کنم وقتی یادم می آید سراشیبی کوه سبز ماسوله را دست در دستت پایین می آمدیم و ساندویچ های فریدون را که به طرز ناشیانه ای درست شده بود گاز می زدیم ... مهسا من ۴ سال را که در خانه دانشحویی تو گذشت و با خنده گذشت را گریه می کنم ...من مرداد۸۴ را که پدر را در جاده های شمالی به خدا سپردم و تو همیشه آرامم کردی گریه می کنم .... مهسا من گریه می کنم تمام لحظاتی را که عطر تامی بامزه ات من و محی را به سمتت راهنمایی می کرد و می خندیدیم به بویش .... مهسا هیچ دوستانی شاید به اندازه من و تو و گیتی و آزی با هم زندگی نکرده باشند ... ۴ سال در یک مجتمع ۵۰ متری خنده دار .... مهسا من گریه می کنم وقتی روی تقویم دیواری ام امروز خط کشیده ام که شد ۷۲ روز ... من گریه می کنم که در این خراب شده هرچقدر بی استعداد تر و دو رو تر باشی موفق تری ... هنوز هم نمی فهمم چه اتفاقی افتاد ... تو روز قبل از بازداشتت یک ساعت و بیست دقیقه با من تلفنی حرف زدی .... یادت هست سه بار تلفن قطع شد ... ما مدام خندیدیم ... به همه احمق ها .... شاید چون خندیدیم این اتفاق افتاد ... اصلا شاید به خاطر این بود که محی همیشه می گفت مهسا هیچ وقت سبک تنظیم گزارش خبری را یاد نگرفت و من سرش داد می زدم یا شاید به خاطر جمع شدن ها توی کتاب فروشی وحید بود ... من این روزها همه چیز را مرور می کنم که کجای کار مگر می لنگید که تو امروز ۷۲ روز باشد که خورشید را ندیده باشی .... مهسا اینجا و در این لحظه به حدی غمگینم که فقط وسعتش را ۱۱ مرداد ۸۴ می فهمد و بیمارستان زیرآب سواد کوه جایی که بابا را به سردخانه اش سپردیم ... از چند روز پیش که ممنوع الملاقات شده ای چیزی ترسناک تنم را می لرزاند .... به خودم امید می دهم که دوباره بیرون می آیی و سر راه آمدن به خانه ات وقتی می پرسم چیزی لازم داری یا نه ، آبلیمو یا رب گوجه فرنگی می خواهی .... دلم خانه به هم ریخته ات را می خواهد و کتاب های تلنبار شده روی هم .... دلم موهای شانه کرده خوش رنگت را می خواهد و رژ لب های خوشرنگی که از آرایشگاه مامانت بلند می کردی .... مهسا این روزها حسرت می خورم به حال دوستانی که از تو خاطره کمی دارند چون راحت ترند ... چون شب ها کمتر کابوس می بینند و روز ها روزمرگی کمتر وقت فکر کردن به تو را به آنها می دهد ... مهسا من اینجا نشسته ام کنار پنجره این ساختمان بلند و زل زده ام به آسمان و قسمتی از خورشید حتی کوچک را برای تو می خواهم .... مهسا من گریه می کنم .... من تمام این سالهای دوستی طولانی با تو و مسعود را گریه می کنم ....
جاده های برفی تمام نمی شوند مهسا .... ماسوله ، دره گردو و آبشار تله زنگ و دریاچه گهر منتظر ما می مانند تا دوباره کوله پشتی هایمان را برداریم و برویم ... این بار قول می دهم اگر عجله هم داشتی عصبانی نشوم .... قول می دهم .... تو فقط زودتر بیا بیرون .... تو را به خدا زودتر آزاد شو .... تحمل من تمام شده .... تحمل من خیلی وقت است که تمام شده ....
http://www.khordadnameh.blogfa.com/
