امشب یکی از عزیزانم را باید بدرقه کنم ... که برود ... که پله برقی فرودگاه را بالا برود و من دست تکان بدهم و اشک هایم را پنهان کنم و دیگر شاید هیچ وقت نبینمش .... چمدان ها را بستیم
چیزهایی که بویی از ایران را داشته باشد هرچند خودش متنفر بود جا دادیم .... تا برود کیلومتر ها دورتر آن طرف کره زمین ... پژمان دلم برایت خیلی تنگ می شود .دیشب که بغلم کردی و گریه کردیم یک چیزی راه گلویم رابست ... مراقب خودت باش .... کسی چه می داند شاید من هم روزی همین پله های فرودگاه را بالا رفتم ....
دیشب خواستم از تو بپرسم آخرین شب روی تخت خواب همیشگی خوابیدن چه حسی دارد ... نپرسیدم ... پژمان برو و از دموکراسی لذت ببر ... بعدا برایمان بگو آزادی بیان یعنی چه ؟ چگونه می شود هر طور دوست داری حرف بزنی ... خودت باشی ...
امشب باز هم تنهاتر می شوم ... این دایره هر روز تنگ تر می شود .... امشب خیلی گریه دارم .... از فرودگاه که برگردم برای پژمان ، طیبه ، یزدان ، مهسا ، مسعود ، مازیار ، رضا .... برای همه گریه می کنم ...
امشب شب سختی است .... سخت و پر امید !
